محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

189

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

غلظت پيدا است و قلّت حرارت لازم اين دانند لما ذكر . و جعودته تدل على الحرارة و اليُبس و انبوهى موى دلالت مىكند بر گرمى و خشكى ، زيرا كه از شأن حرارت تجفيف است و وى مستلزم تجعيد باشد . و كذلك از شأن يبوست تكثير مواد دخانيهء ارضيه است و اين نيز موجب تجعيد باشد ، پس گرمى و خشكى هر دو علت جعودت‌اند و مىتواند كه موجب جعودت التواى ثقب مسام باشد . و فرق در اين و در اوَّلَين آن است كه آنچه از التواى مسام باشد اصلا در وى تغيّر پديد نيايد ، يعنى بر يك وتيره باشد ، چه در جوانى و چه در پيرى ، به خلاف اوَّلَين ، يعنى آنچه از حر و يبس بود كه متغيّر مىگردد به غير مزاج حسب الاسنان چنانچه مشهود است كه در پيرى زائل مىگردد جعودتى كه در جوانى بود . و سبوطته تدل على ضد ذلك و راستى و هموارى موى دلالت مىكند بر ضد آنچه در جعودت گذشت ، يعنى بر برودت و رطوبت ، زيرا كه حدوث سبوطت كثرت مائيت است ، چنانچه در اشجار كه در جاى كثير المياه رويند مرئى است كه راست و دراز مىباشند . و بدانند كه در بعض نسخه‌هاى قانونچه از ذكر سبوط سكوت واقع است و بر تقدير صحت آن يحتمل كه بنا بر وضوح حال سبوطت از ضدش كه جعودت است خواهد بود . و سواده على الحرارة و سياهى موى دلالت مىكند بر حرارت و يبوست نيز ، زيرا كه گفته شد كه تكوّن شعر از بخار دخانى است و وى سياه است ، پس هر چون كه حرارت مُدخنه بيشتر باشد دخان سياه‌تر خواهد بود . و صهوبته على البرودة و صهوبت موى دلالت مىكند بر برودت ، زيرا كه نشان غلبهء بلغم باشد . و صهوبت لونى است متوسط ميان حمرت و صفرت كه مائل بود به بياض . و شقرته و حمرته على القرب من الاعتدال و شقرت ، يعنى رنگى كه زردى مائل به اندك سرخى باشد و حمرت ، يعنى سرخى خالص اين هر دو در موى دليل قرب اعتدال مزاج بود . و لفظ تدل از سواد تا اينجا در متن محذوف است و ظاهر آن است كه اگر حرارت غالب بود تسويد شعر مىكند و اگر ناقص باشد تبيض مىنمايد و اگر معتدل است در حرارت و برودت تحمير مىسازد يا تشقير . اما الوان متوسطهء ديگر چون خضرت و زرقت در موى واقع نمىشود كما لا يخفى . و بياضه يدل إما على البرودة و الرطوبة و سفيدى موى دلالت مىكند يا بر سردى و ترى ، چنانچه در سن شيخوخت بنا بر ضعف حرارت بلغم غلبه مىكند و لون بلغم مادهء شعر را نيز سپيد مىگرداند از غلبهء خود . و سبب شيب طبيعى نزد ارسطاطاليس همين است و جالينوس ميگويد : سبب شيب طبيعى تكرّج است يعنى مادهء شعرى هر گاه كه به برد سنى بارد مىشود حرارت احراق وى نمىكند چنانچه بايد و كذلك نمىتواند كه آن را به سرعت دفع نمايد به سوى مسام ، پس مادهء وى دير مىايستد آنجا و متعفّن مىگردد و گره مىبندد و گره بستن را به تازى تكرّج گويند و آن سپيدى است كه بر روى اشياى رطوبت‌ناك در هواى تر مىبندد بنا بر عفونت . و بعضى مىگويند كه چون بنا بر غلبهء برد و رطوبت بخارات مائيه مستولى مىگردند بر دخان به واسطهء ضعف حرارت از تحليل آن‌ها ، پس بالضرور ابخرهء مذكور منجمد مىشوند از برد عند ظاهر بدن و سپيد مىنمايد و نظير وى سپيد شدن سركه است . و إما على اليبس و يا بر خشكى ، يعنى سپيدى موى يا دليل برودت و رطوبت است يا دليل يبوست شديد ، زيرا كه عند غلبهء يبوست رطوبت تحليل مىشود و تخلخل در شعر مىافتد و هوا در آن مىدرآيد پس بالضرور به سپيدى مىگرايد چنانچه در نبات مشهود است كه چون خشك شود سپيد مىگردد . و مقرر شده كه تداخل هوا در اشيا باعث تبيّض است و اين بياض كه موجبش خشكى بود عقب امراض مجفِّفه پديد مىآيد و در ناقهين اكثر ديده شد كه موىهاى اينان سفيد گشته و باز هر گاه طبيعت به حالت اصلى آمده سپيدى از موى زائل شده و به سياهى عود كرده يا بعد سقوط آن موى سپيد موى سياه روئيده . و اين در نبات نيز مرئى است كه بعد جفاف باز رطب مىگردد . و اما